کاش ای امید زندگی می توانستم فراموشت کنم
یا شبی در آتش سوزان دل در نهیب سبز خاموشت کنم
کاش احساس نیاز دیدنت چون وجودت از وجودم دور بود
کاش آنروز چشمانم کور بود...

+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:13 توسط بشارت
|

خواستم زندگی کنم
در را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند
خطرناک است
خواستم عاشق شوم گفتند
گناه است
خواستم گریه کنم گفتند
بهانه است
خواستم بخندم گفتند
دیوانه است
به راستی سخن گفتم گفتند
دیوانه است
فریاد زدم زندگی را نگه دارید
می خواهم پیاده شوم

+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:58 توسط بشارت
|

تو رفیق من میشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:47 توسط بشارت
|

بلاخره از دست رفیق خلاص شدم...
آبرومو برد!!!![]()
چند تا کتک توپم خوردم.![]()
ولی دیگه تحملش غیر قابل تحمل بود برام.
دلو زدم به دریا.
""مرگ یه بار شیونم یه بار""![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:49 توسط بشارت
|

![]()
این آخرین تلاشمه واسه بدست آوردنت![]()
![]()
![]()
باور کن این قلبو نرو این التماس آخره![]()
![]()
![]()
چقدر می خوای تو بشکنی غرور این شکسته رو![]()
![]()
![]()
هرچی می خوای بگی بگو اما نگو بهم برو![]()
![]()
![]()
این دلو عاشقش نکن اگه منو دوست نداری![]()
![]()
![]()
راحت بگو اگه می خوای قلب منو جا بذاری![]()
![]()
![]()
دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد![]()
![]()
![]()
می ترسم از دستم بری کاری ازم بر نمیاد![]()
![]()
دوست دارم![]()
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 20:28 توسط بشارت
|

سلام
۷ سال پیش تو یه همچین روزی با هم بودیم حالا ۷ سال می گذره... امروز تولد عشقمونه... ولی از هم جداییم هنوزم دوست دارم فنا می شوم...آیا گنه کارم؟!...می ترسم... می ترسم از اینکه روزی عشق و نا کامی با هم یبامیزند چگونه به چشمهایت بنگرم و بگویم هنوز دوستت دارم؟! آیا باور خواهی کرد؟! ![]()
![]()

+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:34 توسط بشارت
|

مر ا ببخش اگر تو را به باد سپردم
اگر تو را به اوج ترانه نبردم مرا ببخش اگر تو را به شعر شکستم در مرگ برگ اگر چه به گریه نشستم مرا ببخش اگر رفیق و یار نبودم مرا ببخش اگر که ماندگار نبودم
![]()
(( به روح اعتقاد ندارم ))
چون اگه روح وجود داشته باشه
قسم می خورم
بعد از مرگم خواب شب رو برا بعضی ها
حروم کنم
...

+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:35 توسط بشارت
|

همیشه به امید نظرات آپ می کنم
منتظرممممممممممممممممممممممم![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:34 توسط بشارت
|

خدا نشونش رو از کی بگیرم دارم دق میکنم بزار بمیرم آخه هنوز دلش از جنس سنگه هنوز دلم واسه دلتنگی تنگه چطور دلش اومد از پا بیوفتم بهش نازکتر از گل هم نگفتم باور ندارم منو تنها میزاره دلم واسش یه ذره شده اما نیست لعنت به توای دست سرد روزگار حالا من موندمو این چشمای خیس هرچی به من بگی همون میشم فقط یه بار دیگه بیا دستمو بگیر ای دل صبورو بی کس من اون دیگه نمیاد پیشت بهونه نگیر حالا من موندمو این دوتا چشم گریون خدا...ازت میخوام یادش نیوفتم چه حرفایی که از عشقم شنوفتم خدا...اگه نمیشنوه صدامو... بهش بگو دلیل گریه هامو اونی که گفته بود عاشق ترینه حتی خیانتش به دل می شینه باور ندارم منو تنها میزاره دلم واسش یه ذره شده اما نیست لعنت به توای دست سرد روزگار حالا من موندمو این چشمای خیس هرچی به من بگی همون میشم فقط یه بار دیگه بیا دستمو بگیر 
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:16 توسط بشارت
|


اگر حال مرا می پرسی(که می دانم نمی پرسی!!)
ملالی نیست به جز این همه اندوه....و بغضی که هنوز فروکش نکرده
من مانده ام با دلی که هر شب پیاده و تنها تا پیش خدا می رود و باز ...
نمی دانم من دیر رسیدم یا او زود رفت؟!
باز هم قصه همان است...همان حکايت هميشگی...
گفتم بيايی و اين نقطه چين های بی پايان حرفهايم را پر کنی!
نگفتم خودت هم نقطه چين شو!
"من در پی او بودم و او در پی او بود..."
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:11 توسط بشارت
|

![]()
****سال نو مبارک****![]()
![]()

+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 20:31 توسط بشارت
|

و بعد از رفتنت!…. شبی از پشت يك تنهايی نمناك و بارانی تو را با لهجه ی گل های نيلوفر صدا كردم. تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم. پس ازِ يك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس تورا از بين گل هايی كه در تنهايی ام روييد با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی دلم حيران و سرگردان چشمانی ست رويايی و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم تو را در دشتی از تنهايی وحسرت رها كردم همين بود آخرين حرفت ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشيد وا كردم نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا ، شايد خطا كردم و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ، ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد و بعد از رفتنت يك قلب دريايی ترك برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت كسی حس كرد من بی تو هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضی كرد! كسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زيبای توام برگرد ! ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد كسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت : تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم و من در حالتی مابين اشك و حسرت و ترديد كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يك دل ميان غصه ای از جنس بغض كوچك يك ابر نمی دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم ولی...
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:5 توسط بشارت
|

چکه های خاطره از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر
بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...
حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!
و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.
لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید..
.
نام تو را که آوردم، کلمات، خود را در انتهاييترين اتاقک قلبم حبس کردند و حاضر نشدند بيرون بيايند. حاضر نشدند مثل گذشته بخاطر نام تو روي کاغذ
برقصند. شايد هم بخاطر اين است که ديگر از توصيف تو و روزگارت خسته شدهام.
در هر حال سخت است، خيلي سخت است که انسان بخواهد از تکيه گاه گذشتههايش بد بنويسد. بد که نه، واقعيت را بنويسد. هرگز فکر نميکردم
بعد از اينکه صادقانه عشق را در کاسه ريختيم و تقسيم کرديم، يک روز بايد از تو چيزهايي را بنويسم که حتي تصورکردنش آزاردهنده است.
زندگي بدون تو شايد اولش سخت بود ولي حالا برايم لذت بخش است. ديگر مجبور نيستم روزي هزار بار يک حرف را براي تو تکرار کنم. مجبور نيستم تو
را بخاطر چيزهايي که نداري ستايش کنم. و يا خودم را آنقدر پايين بياورم که مرا در قلب خود جاي دهي.
بدون تو آسمان برايم آبي تر است. با غرور روي زمين راه ميروم و به درختاني که در لبه جوي خيابان، تازه شکوفه زدهاند لبخند ميزنم. ديگر از کنار
عابران، بيتفاوت عبور نميکنم و با هزار و يک حواسپرتيِ عاشقانه، زمين نميخورم.
ديگر کيفم را در ماشين جا نميگذارم و وقتي در خيابان راه ميروم حواسم به ماشينها هست. ميدانم چند قدم راه رفتهام. لازم نيست چشم باز کنم
ببينم هزار تا چهارراه را در فکر تو راه رفتهام و از خانه دور شدهام.
زندگي بدون تو خيلي لذت بخش است. ولي يک چيزي برايم آزاردهنده است. آن هم يک زخم است. يک زخم کاري که گفتني نيست. روي اين زخم را وقتي ميگشايم

+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:18 توسط بشارت
|

صدای شکستن قلبت را شنیدم ... چه آرام و غريبانه شكست!!... وتو...... وتو تنها به من لبخند زدي. اكنون دير گاهي ست از آن زمان مي گذرد.... ولي هنوز.....!! زخم نگاه تو بر وجودم التيام نيافت. تازه فهميدم.....!! تو به امروز من،خنديده بودي.
اگر ميشد براي ديدنت دل دل نمي كردم
اگر ميشد
كه افسار دلم را ول نمي كردم
دلم را مينشانم جاي يك دلتنگيه ساده
كنار اتفاقي كه شبي ناخوانده افتاد
هميشه بت پرستم
بت پرستي سخت وابسته
خدايش را رها كرده
بچشمان تو دل بسته
توهم حرفي بزن
چيزي بگو
هرچند تكراري
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 22:0 توسط بشارت
|

کردی ¤¤دیشب¤¤ هر چقدر سعی داشتم که بهت فکر نکنم نشد! احساس میکردم کنارم خوابیدی و داری آرام آرام نفس می کشی!! حتی گرمای نفست را احساس می کردم احساس خوبی بود با اینکه امروز خیلی کار داشتم ولی تا خود صبح خواب با من نبود می دانی چرا چون یک لحظه آرامش به من دادی با اینکه تمام زندگی ام را بردی و لی دیروز خیلی زیبا بود تو را می خواهم هر لحظه و هر دقیقه ولی افسوس که تو خود نمی خواهی از من می خواهی بمانم ولی تو کس دیگری را می خواهی شبهایت دیگر برای من نیست حتی تو به روزهایم رحم نکردی و آنها را با او تقسیم کردی ولی نگران نباش من هستم چون به تو قولی دادم خواهم ماند فقط نمی دانم چرا؟؟؟ سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوهای برباد رفته ام آبرومند باشد..... گریه میکنم با شکوه.....مثل اقیانوس.....بلند و استوار مثل اورست..... او نمی شنود و نمی داند که ماه خوشبختی همه بی ستاره هاست....... یک سئوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سئوال فکر آشفته من است: چه کار کرد این دل سادم که از چشم تو افتادم؟؟؟؟ بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی بخاطر دلی که برایم شکستی بخاطر احساسی که برایم پر پر کردی می بخشمت بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی به خاطر نمکی که بر زخمم گذاردی و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 15:7 توسط بشارت
|

باز هم سپیدی کاغذ وسوسه تکرار اسم توست روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کشت باز زندانبان خود بودم آن من دیوانه ی عاصی در درونم های و هو میکرد مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو می کرد در درونم راه می پیمود همچو روحی در شبستانی بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی می شنیدم نيمه شب در خواب های های گریه هایش را در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه مینالید دوستش دارم ،نمی دانی بانگ او آن بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر می خاست لیک در من تا که می پیچید مرده ای از گور بر می خاست مرده ای کز پیکرش می ریخت عطر شور انگیز شب بوها قلب من در سینه می لرزید مثل قلب بچه آهوها می نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رؤیاها زورق اندیشه ام،آرام می گذشت از مرز دنیاها روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم آن من سر سخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم بگذرم گر از سر پیمان می کُشد این غم دگر بارم می نشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم
بي اختيار مي روم
نمي دانم به كجا
تنها مي روم با قد مهاي تنهايي
چه هوايي ست
دلم هواي تورا دارد
نه هواي بارش
نه هواي آسمان
فقط هواي تو را دارد
مي داني چه درديست
تنها در كوچه پس كوچه هاي شهر قدم زنان
تنها با ياد تو
تنها با ياد تو كنارت قدم زدن
تنها با ياد تو دستانت را فشردن
تنها با ياد تو سر به روي شانه هايت گذاشتن
آه
همه شان را دوست دارم
ابري كه مي بارد
برفي كه مي رقصد
كوهي كه مي ماند
آفتابي كه مي تابد
همه شان را دوست دارم
اما
با تو بودن را دوست تر دارم
حتي اگر همه اينها نباشد
تو كه باشي كنارم
تمام دنياي مني
همچنان تنها
زير بار نگاه ملامت ها
در كوچه پس كوچه هاي برفي
قدم مي زنم
تنها با ياد تو
با ياد چشمانت
و قلمی که در آغوش انگشتانم،شهوت نوشتن را بیدار میکند
به وسوسه ها دل میسپارم و قلم بر کاغذ مینهم.
نام تو شروع هر کتیبه ایست
تکرار.....تکرار.....تکرار
سپیدی کاغذ رو به سیاهی میگذارد و غرور چشمانم به اشک مبدل میشود
در نهایت بغضی که راه تنفسم را مسدود کرده،میشکند
یک دنیا حرف ناگفته. و بازهم مینویسم
دستانم قدرت ندارد و کلمات به لرزه می افتند،
از ناتوانی دستهایم
حرفهای ناگفته و رازهایی که هرگز کسی نشنیده
سکوتی وهم انگیز
آری،بازهم نامه ای بی نشانی
نامه ای که هرگز نخواهی خواند
چشمانم خیس و پیشانیم تب دار
سر به روی اسمت میگذارم و در رویاها غرق میشوم
لحظه ها را با یاد تو سپری میکنم و کاغذها را با نام تو زیبا
به همین تکرارها دل بسته ام
گفتم وگفتم:
ای باد عاشقم چه کنم؟ به خویشتن پیچید به گردباد بدل شد و به سوی صحرا رفت
به آب رود نوشتم عشق چیست؟ بگو!
سری به سنگ زد نعره کشید وبه دریا رفت.
به آه گفتم :پایان کار عشق کجاست؟
زحجم سینه بر آمد .ابر بالا رفت !
به مرغ شب گفتم که :جفت همدل وهمراز مهربان داری؟
به ناله افتاد واز گلویش خون چیکید واز شاخه پر زد و با درد و با درد خویش تنها رفت.
به برگ سبز نوشتم : تو همنشین گلی بگو حکایت خویش!
جواب داد که: گل چو عشق ما دانست به دلبری پرداخت دهان به ناز گشود وهزار رنگ شد از بوسه های گرم خیسم.